دراز کشیده بود
پدر و مادر و برادرش کنارش
داشتن باهاش حرف میزدن
اون میفهمید چی میگن اما نمیتونست واکنشی بده
چشماش بسته بود و تنش خسته
برادرش کنار گوشش زمزمه کرد: خداحافظ...
و اون رفت.
+ آخرش منم مث اون میرم.
برچسب:
نویسنده: مینا رادمنش
تاريخ: يکشنبه
9 بهمن
1401 ساعت: 16:46